|
این روزها که می گذرد شادم،شادم که می گذرد..........
|
حال همه ما ...
.
.
.
بی خیال
پ.ن:جشنواره هم حالم را چندان بهتر نکرد
بعدا نوشت:خیلی بده که همه همیشه از آدم توقع خنده داشته باشند
تو وضعیت بدی گیر کردم،نه می شه زندگی کرد نه می شه مرد!
این خاطره مرا بچه مدرسه ای ها نخوانند، بد آموزی دارد!
دوم دبیرستان که بودم یک دبیر ادبیات داشتیم که بر خلاف تمام دبیر های ادبیاتمان بسیار انسان اعصاب خرد
کنی بود و ما هم دل خونی از کلاسش داشتیم.
یک روز پس از اینکه گچ بازی های هر روزه مان تمام شد و حسابی با گچ از خجالت هم در آمدیم به سمت
دستشویی مدرسه می رفتیم تا دست ها و لباس های گچی مان را تمیز کنیم که جناب دبیر مذکور صدایمان
زد.با کلی غر غر و پیف پیف برگشتیم.
آقای دبیر سفارش چای دادند و اینجا بود که شیطان گولمان زد و بسیار شاد شدیم و چنان چشمی گفتیم که
چشم های دبیر گرامی چهار تا شد.
راهی آبدارخانه شدیم و چند استکان تمیز توی سینی گذاشتیم.چای دم کردیم و برای خوش طعم تر شدن
چای دو جفت دست گچی مان رازیر شیر سماور گرفتیم،بعد برای اطمینان دست هایمان را یک دور توی قوری
شستیم و چای بسیار بهداشتی را توی استکان ها ریختیم.
راهی دفتر دبیر ها شدیم و با احترام بسیار و با ژست دو انسان بسیار حرف گوش کن سینی را روی میز
گذاشتیم.
فقط دلمان برای دبیرهای دیگرمان که انقدر خوب بودند گاهی توی حیاط مدرسه با بچه ها فوتبال بازی می
کردند سوخت که به آتش آقای دبیر ادبیات سوختند.
پ.ن1:این خاطره بار علمی هم داشت،فهمیدیم که گچ در آب جوش حل می شود و به هیچ عنوان قابل تشخیص نیست.
پ.ن2:نمی دانم چطور دست هایمان زیر آب جوش نسوخت!
پ.ن3:من هیچ وقت معلم نمی شوم.
بعدا نوشت:انقدر وبلاگ های آشپزی خوشمزه هستن که هوس کردم اینجا رو تخته کنم برم وب آشپزی بزنم:دی
بعدا نوشت2:ارشد قبول شدم ولی نمیرم
بعدا نوشت 3:امسال اولین سالی بود که کسی روز جهانی کودک رو بهم تبریک نگفت،افسرده کننده ست.